بانگ خبر، او از کودکی در یکی از مراکز بهزیستی بزرگ شده بود و خانوادهای نداشت که پشتیبانش باشد.
پس از ترخیص از بهزیستی، مدتی رزمیکار و باریستا بود، اما به تدریج به دلیل فقر،مشکلات روانی، افسردگی و بیماری صرع، ورزش را کنار گذاشت و شغلش را از دست داد.
تهیدستی آنقدر شدید شد که دیگر توان خرید داروهای ضدصرع خود را هم نداشت.
قطع داروها سرانجام به یک حمله شدید صرع منجر شد؛ حملهای که باعث سقوط و شکستگی شدید فک، صورت و دندانهایش شد.
اما این تازه آغاز ماجرا بود.
سعید هفتهها میان مراکز مختلف درمانی سرگردان ماند، زیرا توان پرداخت هزینهها را نداشت.
در این مدت تقریباً قادر به غذا خوردن نبود، به شدت تحلیل رفته و ضعیف شده بود و همزمان با افسردگی شدید و سابقه اقدام به خودکشی نیز دستوپنجه نرم میکرد.
او بیماری بود با چند بحران همزمان:
شکستگی پیچیده فک و صورت، صرع کنترلنشده، سوءتغذیه، فقر شدید و آسیب روانی.
در نهایت، زمانی که خیرین از وضعیت او مطلع شدند، شبکهای از پزشکان، پرستاران و فعالان اجتماعی وارد عمل شدند.
ابتدا وضعیت عصبی و روانی او تثبیت شد تا امکان جراحی فراهم شود.
سپس مجموعهای از جراحیهای پیشرفته و پرهزینه فک و صورت، تنظیم دندانها و درمانهای تخصصی برای او انجام شد.
اقداماتی که بدون حمایت مالی این گروه تقریباً ناممکن بود.
امروز، سعید نهتنها زنده است، بلکه دوباره سالم، شاغل و امیدوار به زندگی است.
شاید این فقط داستان درمان یک بیمار باشد؛ اما در واقع، این روایت کوچکی از خودِ ایران است.
همه جوامع قدیمی، «تمدن» نیستند.
تمدن فقط به معنای داشتن تاریخ طولانی یا بناهای باستانی نیست؛
تمدن یعنی توانایی یک جامعه برای حفظ و بازسازی زندگی، حتی در دل بحرانها.
وقتی از «تمدن ایرانی» سخن میگوییم، منظور یک نژاد خالص یا قوم واحد نیست.
ایران همیشه سرزمینی متکثر بوده؛ مجموعهای از اقوام، زبانها و فرهنگهای مختلف.
همچنین ایران را نباید با حکومتهای مستقر یکی دانست.
دولتها بارها سقوط کردهاند، اما نوعی حافظه و هویت مشترک ایرانی باقی مانده است.
به نظر میرسد پنج لایه تاریخی، این توان ترمیم را در ایران حفظ کردهاند.
نخست، ساختار خویشاوندی و حمایتی؛
یعنی شبکههایی که اجازه نمیدهند انسان در بحران کاملاً تنها بماند.
در مورد سعید، بخشی از این نقش را خیرین ایفا کردند.
دوم، ساختار فرهنگی و هویتی؛
همان فرهنگی که هنوز مفاهیمی مانند همدلی، کمک و مسئولیت اجتماعی را ارزشمند میداند.
سوم، ساختارهای نهادی و میانجی؛
از بیمارستان و سازمان های مردم نهاد گرفته تا بهزیستی و گروههای حرفهای که میان فرد و جامعه پیوند ایجاد میکنند.
چهارم، ساختار معنایی و امیدبخش؛
همان چیزی که باعث میشود حتی بیماری با سابقه خودکشی، دوباره امکان بازگشت به زندگی را پیدا کند.
و پنجم، وجود حداقلی از نظم و ساختار عمومی که امکان فعالیت این شبکههای حمایتی و درمانی را فراهم میکند.
شاید راز بقای ایران، نه در شکستناپذیری، بلکه در همین «توان ترمیم» باشد.
ایران بارها زخمی شده، اما هر بار شبکههایی از خانواده، فرهنگ، نهادهای اجتماعی، معنا و همکاری جمعی، امکان بازسازی را فراهم کردهاند.
داستان سعید یادآوری میکند که هنوز در زیر لایههای خستگی و بحران، ظرفیتهایی برای مراقبت و بازسازی در جامعه ایرانی وجود دارد.
و شاید آینده ایران، بیش از هر چیز، به حفظ همین ظرفیتها وابسته باشد.
سعید نام واقعی این جوان نیست.
پیمان سلامتی استاد پزشکی اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی تهران
