بانگ خبر،یاددداشت، چراغها عوض میشوند، صدایِ ممتدِ بوقها بر سردرگمیِ فضا میافزاید و چشمها، گریزان از هر پیوند، بر آسفالتِ سرد میلغزند. در این ساعات، ما مسافرانی هستیم که در یک جغرافیایِ واحد، تنهاییهایِ موازیمان را به دوش میکشیم و شهر، چیزی نیست جز ازدحامِ غریبههایی که برای رسیدن، از کنارِ هم میگذرند.
اما شب که از راه میرسد، شهر آیینِ دیگری میگیرد. گویی لایهای از روزمرگیِ کرختکننده کنار میرود و خیابان، آرامآرام، از یک مسیرِ ساده به پناهگاهی برای «بودن» بدل میشود. حالا دیگر نه شتابِ بیحاصلِ روز است و نه آن بیتفاوتیِ غلیظ. وقتی نورِ لرزانِ گوشیها بر دستها میتابد و زمزمهها در هم میتند، چیزی فراتر از یک گردهماییِ اتفاقی رخ میدهد؛ ارادهای جمعی در فضا جریان مییابد که پراکندگی را به پیوستگی بدل میکند. در این لحظات، دیگر کسی تنها نیست؛ هر نگاه، آینهای است که دیگری را به رسمیت میشناسد.
حقیقتِ بعثت، دقیقاً در همین نقطه تپش میگیرد. بعثت، پیش از آنکه روایتی در تقویم باشد، رستاخیزی همیشگی در جانِ جامعه است؛ لحظهای شکوهمند که در آن، انسان از پیلهیِ تنهاییِ خود بیرون میجهد تا در اقیانوسِ «ما» حل شود. بعثت، خروج از «عبورِ» بیمعنا و رسیدن به «حضورِ» آگاهانه است. در این شبهاست که شهر به یاد میآورد پایداریِ یک سرزمین، نه در استواریِ ساختمانهایش، که در همین پیوندهایِ ناپیداست. در همین فضا است که آن کلامِ عمیقِ رهبرِ شهیدِ انقلاب معنایی روشن مییابد که فرمودند اگر حادثهای برای این کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را برای مقابله با آن «مبعوث» خواهد کرد و کار را همین مردم به پایان خواهند رساند.
این مبعوثشدن، نه یک اتفاقِ ناگهانی، که ثمرهیِ همین لحظههایی است که غریبهها، ناگهان، خود را بخشی از یک پیکر، یک صدا و یک سرنوشتِ مشترک مییابند.