بانگ‌خبر، پرسش اصلی همین‌جاست: **یک جامعه دقیقاً چه زمانی توان شنیدن خود را از دست می‌دهد؟**

درگذشت یورگن هابرماس، فیلسوف آلمانی و برجسته‌ترین نماینده نسل دوم مکتب فرانکفورت، فرصتی برای بازگشت به همین پرسش است. هابرماس بیش از نیم قرن بر یک ایده بنیادین ایستاد: مشروعیت سیاسی نه از زور برمی‌خیزد و نه صرفاً از سنت؛ بلکه از توانایی یک قدرت برای توضیح و دفاع از خود در برابر افکار عمومی. به تعبیر او، «قدرت تنها زمانی مشروع است که بتواند دلایل خود را در فضای عمومی عرضه کند.»

پروژه فکری هابرماس از مفهوم **حوزه عمومی** آغاز شد؛ فضایی میان دولت و جامعه که در آن شهروندان می‌توانند درباره امور مشترک بحث کنند، استدلال بیاورند و به فهمی مشترک برسند. اما او خیلی زود هشدار داد که این فضا شکننده است. سیاست و اقتصاد می‌توانند زبان گفت‌وگو را به زبان مدیریت، تبلیغ یا کنترل تقلیل دهند. هابرماس این وضعیت را «استعمار زیست‌جهان» نامید: لحظه‌ای که ارتباط انسانی دیگر برای تفاهم نیست، بلکه ابزاری برای اداره جامعه می‌شود.

برای دیدن این استعمار، لازم نیست سراغ مثال‌های دور برویم. کافی است یک مناظره تلویزیونی، یک میزگرد دانشگاهی، یا حتی یک بحث داغ در شبکه‌های اجتماعی را نگاه کنیم:
همه حرف می‌زنند، کمتر کسی پاسخ می‌دهد.
سؤال‌ها شنیده نمی‌شوند، فقط موضع‌ها تکرار می‌شوند.
گفت‌وگو جایش را به اعلام موضع داده است.

اگر این چارچوب را به ایران امروز تعمیم دهیم، نشانه‌ها روشن‌اند: تکرار اعتراضات اجتماعی، کاهش مشارکت سیاسی، فاصله فزاینده نسل جوان با سیاست رسمی و شکل‌گیری آنچه برخی جامعه‌شناسان «افکار عمومی خاموش» نامیده‌اند. اینها رویدادهای جدا از هم نیستند؛ همه از یک بحران مشترک خبر می‌دهند: **فرسایش ارتباط میان جامعه و ساختارهای رسمی.**

هابرماس دموکراسی را صرفاً یک سازوکار حقوقی یا انتخاباتی نمی‌دانست. از نظر او، دموکراسی پیش از هر چیز **فرایند شکل‌گیری اراده جمعی از طریق گفت‌وگو** است. وقتی این فرایند مختل شود، حتی نهادهای رسمی مشارکت نیز به تدریج تهی می‌شوند. جامعه‌ای که در آن پاسخ جای گفت‌وگو را بگیرد، دیر یا زود وارد مدار بی‌اعتمادی می‌شود.

البته نظریه هابرماس نیز بی‌نقد نمانده است. منتقدان او گفته‌اند که عقلانیت گفت‌وگویی، در جهانی نابرابر و آکنده از روابط قدرت، بیش از حد خوش‌بینانه است. همه صداها در عمل امکان برابر برای شنیده شدن ندارند و گفت‌وگو، اگر به این نابرابری‌ها بی‌اعتنا باشد، می‌تواند خود به ابزاری برای حذف بدل شود. این نقد مهم است و باید جدی گرفته شود.

اما حتی با پذیرش این نقد، تشخیص هابرماس همچنان معتبر است: بسیاری از بحران‌های سیاسی پیش از آنکه امنیتی یا اقتصادی شوند، **بحران ارتباطی** هستند. لحظه‌ای که اعتماد عمومی فرسوده می‌شود و زبان مشترک میان جامعه، دولت و نخبگان از میان می‌رود.

در چنین وضعیتی، نقش دانشگاهیان، رسانه‌ها و روشنفکران تعیین‌کننده است. اگر این گروه‌ها از گفت‌وگو به شعار پناه ببرند، اگر تحلیل را با تهییج احساسی یا مصلحت‌جویی جایگزین کنند، خود به بخشی از همان بحران تبدیل می‌شوند که درباره‌اش هشدار می‌دهند. جامعه به صداهایی نیاز دارد که بتوانند میان خشم اجتماعی و عقلانیت مدنی پل بزنند، نه آنکه یکی را قربانی دیگری کنند.

هابرماس دیگر در میان ما نیست، اما پرسشی که طرح کرد همچنان زنده است:
**جامعه‌ای که دیگر به شنیده شدن باور ندارد، چگونه می‌تواند بدون خشونت تغییر کند؟**

تجربه تاریخ نشان می‌دهد جامعه‌ها در سکوت نمی‌میرند؛
آنها در لحظه‌ای فرو می‌پاشند که هنوز همه در حال حرف زدن‌اند،
اما دیگر هیچ‌کس مطمئن نیست کسی واقعاً گوش می‌دهد.

✍سعید خادمی ، مشاور رئیس و راهبر روابط عمومی و امور بین الملل سازمان بهزیستی کشور

از دست ندید