بانگ خبر، به نقل از روابط عمومی و امور بین الملل سازمان بهزیستی کشور؛ صبح هنوز کامل بیدار نشده بود از آن صبحهایی که بوی مدرسه میدهد. “ضحی پسند” فقط ۸ سال داشت دختری از کلاس دوم دبستان شجره طیبه میناب با کیف کوچکی که شاید بیشتر از کتاب در آن آرزو جا داده بود.
سه سال بود که پدرش را از دست داده بود اما هنوز هم تولد پدر را فراموش نمیکرد. برای او مرگ به معنای پایان نبود. هر سال روز تولد پدر دست مادر را میگرفت و میرفتند به بهشت زهرا همانجا که برایش جشن کوچکی میگرفتند با شمعی که روشن میشد و دلی که آرام نمیگرفت.
صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴ پیش از آنکه از خانه بیرون برود رو به مادر گفت: «زود میام خونه… بریم سر مزار بابا برای تولدش.»این جمله آخرین قرار سادهای بود که هیچوقت به انجام نرسید.
شاید تمام مسیر مدرسه، تمام زنگهای کلاس، ذهنش پیش همان عصر بود، پیش شمعی که قرار بود روشن شود، پیش قبری که قرار بود کنارش بنشینند. شاید منتظر زنگ آخر بود تا بدود تا برسد تا دیر نشود. اما زنگ دیگری زودتر به صدا درآمد اما نه زنگ مدرسه که صدای انفجار.
موشکها بیخبر آمدند و همهچیز را در هم ریختند. مدرسهای که باید پر از صدای خنده و مشق و بازی میبود در چشم برهمزدنی به تلی از خاک تبدیل شد. میان آن خاک و آوار، کودکی جا ماند که قرار بود عصر همان روز، تولد پدرش را جشن بگیرد.
مادر، خودش را به مدرسه رساند جایی که دیگر شبیه مدرسه نبود. فقط خاک بود و آوار و مادرانی که میان ترس و امید، چشم به هر دستی داشتند که از زیر خاک بیرون میآید.
مادر ضحی میگوید: امید داشتم ضحی زنده بیرون بیاد هر بچهای رو که بیرون میآوردند، مادرها میدویدند سمتش اما بعضیها به جای فرزندشان، جنازهای بی دست و پا را میدیدند.
دو روز انتظار کشید تا اینکه ضحی را پیدا کردند اما نه آنطور که یک مادر انتظار دارد. دختری که گفته بود زود برمیگردم، دیگر برنگشت. او اینبار، راه خانه را نه به سمت مادر که به سمت پدر رفت.
مادری که حالا هم همسر را ندارد و هم دختر را، از میان تمام این فقدانها ایستاده است، زنی سرپرست خانوار که درد را نه در واژه که در زندگی تجربه کرده است.
در تماس تلفنی سید جواد حسینی رئیس سازمان بهزیستی کشور، با تسلیت به این مادر که از جامعه هدف سازمان بهزیستی است، گفت: شما همیشه میشنیدید که اینها رژیم کودککش هستند، اما امروز آن را با پوست و گوشت و خون حس کردید. خون این شهیدان پیروزی کشور را رقم میزند.
اما میان تمام این جملات آنچه باقی میماند تصویر دختری است با یک قرار ساده برگشتن از مدرسه، گرفتن دست مادر و رفتن به تولد پدر، قراری که ناتمام ماند و تولدی که اینبار در آسمان برگزار شد.
